تبليغاتX
یاداشت های تنهایی یک غریبه

یاداشت های تنهایی یک غریبه

بازمانده

سلام

بازم سلام

خیلی ساده

خیلیم کوتاه

حتما میگید بعده این همه وقت حوس کرده بازم آپ کنه!

نه

....!!!

بیخیال

یادتونه یه بار زمستون گفتم دارم میرم اونطرف؟

پیشه کی؟؟؟

راستش نرفتم

یعنی موفق نشدم

شانس نداشتیم!!!

ولی خیالی نیست! دوباره امتحان میکنم

آخه بازم دلم گرفته

خیلی زیاد!

امتحان میکنم .. یه بار دیگه

 

مواظب خودتون باشید

یا علی!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

سلام

خوبی؟

اول از همه چیز باید معزرت بخام ازت که دیر آپ کردم

خب شرمنده آخه ... (آخه) دیگه مهم نیست . واسه هیچکس مهم نیست.

آخرینو کوتاهترین پست این لاگ .

یخورده فکر کن میفهمی که

حرفای من به دردت نمیخوره

نه دیگه نسیهت میکنم نه خاطره نه ...

فقط میگم...

 افسوس

 از روزای رفتمون

میتونست خیلی بهتر ازینا تموم شه همه چی

خب نشد

ما گناهکار نبودیم...

قدر هم دیگرو بدونید

مواظب خو........ ... ..... ........ ..... و اگه یه وقت دلت گرفت

گمشدتو یاد کن

یا علی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

سلام

بچه ها محرم رسیده ها!

خیلی خوبه !

دیگه واسه ماها یه جاهایی پیدا میشه که بریم بشینیم توش گریه کنیم

مثل بقیه

ولی یه فرق داره که خدا منو ببخشه

من به حال دردایه خودم گریه میکنم نه امام حسین(ع)

البته به موقش هم...

بگزریم

دو سال پیش تو محرم...

یه دختر خانوم چادری با چندتا از دوستاش از روز اول

راه میفته دنبال دسته

هی بالا پایین میکنن

تا اینکه..

یه روز یه پسرک رو میبینه

که نشسته بود روی پله داشت گریه میکرد!

یخورده فکر میکنه 

تو دلش میگه بیچاره چقد امام رو دوست داره!

با دوستاش حرف میزنن و تصمیم میگیرن از دل پسرک غصه هاشو در بیارن

چجوری؟

من باهاش دوست میشم!

صواب هم داره از غصه بیارمش بیرون

دلشو به دست میارم

اینجوری میشه که ..

زل میزنه تو چشایه پسره

پسر کوچولو هم از همه چیز بی خبر

هر دفعه سرشو مینداخته پایین

میگزره و روز بعد پسره داشته تو خیابون راه مرفته

که دختره رو جلوش میبینه

دختره میگه:

سلام

سلام هم که بلد نیستی

خوبی؟

من ازت خوشم اومده

چه میدونم

فکنم عاشق شدم

چه بخای چه نه باهات دوست میشم

دلم گیر کرده پیشت

مواظب خودت باش

فعلا خداحافظ

پسر کوچولو هی فکر میکنه

میگه خدایا نکنه دوباره...

خدایا چشاش به دلم نشست

انگار منم دوسش دارم

ولی نکنه دوباره...

فردا هم میبینش

دل کوچولوش گیر میکنه پیش دختره

از اون روز با هم دوست میشن

همش با هم بودن

یه ماه . دو ماه . سه...

پسر کوچولومون با اون سن بد جوری عاشق شده!

اگه یه روز عشقش رو نمیدیده فقط گریه میکرده

دیوونه دختره بوده

یه دیوونه کامل

هیچی نمیتونسته از دختره جداش کنه!

خلاصه عاشق بوده و تا محرم سال دیگه میرسه

روزای اول میره تو هیئت  تو تاریکی با بقیه گریه میکنه

از امامش میخاد کمکش کنه و از دختره جداش نکنه

هر روزم به امید دیدن عشقش از خونه میزده بیرون

یه روز یکی از دخترا میره میره پیش دختره میگه

یه آقا پسر ناز که اسمش کامران و با ماشین...و...و... از تو خوشش اومده

تو دسته هم خیلی مهمه

دهل میزنه

بعزی وقتام روزه میخونه

میخای باهاش دوست شی؟

دختره هم با جون و دل میپزیره

شمارشم میگیره

دوستش داشته میرفته که یکدفعه بر میگرده میگه

راستی پس ...

دختره میگه

اون دیگه بستشه

مگه قرار نبود فقط از دلش در بیارم؟

منم در آوردم

دیگه به من هم ربتی نداره

راستی یجوری بهش برسون که دیگه ترفای من ...

ممکنه کامران  ناراحت شه

آره اینجوری میگزره و

پسره هم متوجه قضیه میشه

دوباره میشینه رو همون پله و گریه...

ولی اینجوری تموم نمیشه

فرداش دختره پسر کوچولو ما رو تو دسته از همه مهم تر میبینه

حتی از کامران مهم تر

اون جلو

جلوی علامت

البته فقط یه عکس

با یه پارچه مشکی گوشه عکسه

تازه تو عکسه گریه هم نمیکرده

لبخند میزده

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  | 

سلام

خوبی؟

میخام امروز یه کاری برام بکنی!!

فقط یک لحظه از دنیات بیا بیرون

هرچی درد داری فقط یه لحظه خالیش کن!!

برای چند دقیقه پی ام هم جواب نده

یه نفس راحت . حالا نه فکر داری . نه عشق . نه غم . نه شادی

فقط بغز .

به یاد روزهای از دست رفتمون

با هم بخونیم:

 

:::  باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 من به پشت شيشه تنها

ايستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 شاد و خرم

يک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند اين سو و آن سو

 می خورد بر شيشه و در

مشت و سيلی

آسمان امروز ديگر

نيست نيلی

 يادم آرد روز باران

 گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگل های گيلان:

 کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 آسمان آبی چو دريا

يک دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زيبا پرنده

 برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمايان

چتر نيلوفر درخشان

آفتابی

 سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 رودخانه

با دوصد زيبا ترانه

زير پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

 چشمه ها چون شيشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

 با دوپای کودکانه

می پريدم همچو آهو

می دويدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

 می پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

 می کشانيدم به پايين

شاخه های بيدمشکی

دست من می گشت رنگين

از تمشک سرخ و وحشی

 می شنيدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

 هرچه می ديدم در آنجا

بود دلکش ، بود زيبا

شاد بودم

می سرودم :

 " روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشيد رخشان

اين چنين رخسار زيبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

 " اين درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

 " روز ! ای روز دلارا !

گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد

ای درخت سبز و زيبا

هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "

 اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديده تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ، ريخت باران

 جنگل از باد گريزان

چرخ ها می زد چو دريا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 برق چون شمشير بران

پاره می کرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت می زد ابرها را

 روی برکه مرغ آبی

از ميانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

 گيسوی سيمين مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پريشان

 سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توی اين دريای جوشان

جنگل وارونه پيدا 

 بس دلارا بود جنگل

به ! چه زيبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

 بس گوارا بود باران

وه! چه زيبا بود باران 

می شنيدم اندر اين گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -

هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "

مرسی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  | 

سلام

من به یادتم

ولی...

ولی کی به یاد منه؟

تا حالا احساس کردی فراموش شدی؟

یا اصلا فراموش شدی؟

یعنی فکر کنی نقش مهمی داری اما...

اما از یاد همه بری

خیلی سخته

میدونی مثل چی میمونه؟

یه روز یه گنجشک روی یه درخت نشسته بوده

یه شکارچی میاد سراقش!

نشونه میگیره روی گنجشک

شلیک!!!

اما گنجشک زود تر میفهمه و میپره میره!

تیر بهش نمیخره و شکارچی همینتور زل میزنه به فرار گنجشک!

آخیش

انگار همه چی به خیر گزشت

همه چی به خوبی تموم شد!

ولی اینوسط یکی داره فریاد میزنه که نه به خیر نگزشت!!!

اون درخت تنها موند!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

تنهایی

سلام

خوبی؟

تالا اینجوری فکر کردی؟

هر روز چندتا دونه کف دستت بریز!

هر روز تکرار کن

هر روز هم گنجشکی روی دستت میشینه

هر روز تکرار میشه

یک روز دانه نریز

همون گنجشک هم به سراغت نمیاد!!!

به نظرت همه چی اینجا تموم میشه؟

نه !

اگه خاستی به گنجیشکا دونه بدی بریز رو درخت!

که اگر هم یک روز دونه نداشتی گنجشک همونجا باشه!

ولی من نریختم.یعنی نمیخام .

یعنی میتونم با تو بمونم؟

من دیگه دونه ندارم . چیکار کنم؟

یعنی میشه بدون دونه هم بیای از تنهایی درم بیاری؟

عوضی . دوست داشتن حق منه!

  نه!

نه؟

میخام داد بزنم

پس پنجره هارو ببندید . دونه هارو جم کنید

گوشاتون رو بگیرید

مرگ بر زندگی!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

یک خاطر

سلام بچه ها

                    ۞۩۝۞۩۝۞۩۝۞۩۝۞۩۝۞۩۝۞۩۝۞۩۝۞

يه روز بوده
يه پسر کوچيک و ساده
تازه چند سال بوده ميرفته مدرسه
ميخاسته بزرگ بشه
ميخاسته يه زندگي خوب داشته باشه
يه روز تو راه مدرسه يه دختر ناز زل ميزنه تو چشماش
پسره نيگاش نميکنه . سرشو ميندازه پايين ميگه خدايا منو ببخش
يه وقت سنگم نکنيا
يه روز . دو روز . سه روز و ....
ديگه نميتونسته
موقع عاشقيش رسيده بود
دلش گير کرده بود
يه روز با دختره حرف ميزنه
دختره بهش ميگه با من دوست ميشي؟
ميمونه . خجالت ميکشه  . ميگه باشه...
روزها ميگزره او با هم بودن
هر روز پسره يه شاخه گل از حياط مدرسه ميکنده مياورد ميداد به دختره
ولي يه چيزو نفهميد که چرا دختره هيچوقت به اون گل نداد..!
انقدر همديگرو دوست داشتن که پسره شبا موقع خاب
از دختره با خداش حرف ميزده
ميگفته خدايا . من رو دوست داري؟... کمکم کن برسم به عشقم .
خدايا من غير تو هيچکيو ندارم . بابام که رفته اون بالاها. خودت بهش بگو .
بگو علي عاشق شده . بگو خيلي عشقشو دوست داره
ميگزره ... ماه ها ... سالها..
اين دو تا ديگه يه نفر بودن
پسره اندازه جونش دختره رو دوست داشته همينطور دختره
از همه چي بي خبر يه روز پسره دلش ميگيره
انگار ميدونسته اتفاقي افتاده
ميره مدرسه . کتابشو نميتونسته باز کنه . دلش گرفته بوده
داشت از مدرسه برميگشت . بايد توي ايستگاه دختره مثل هميشه
منتظرش بود
خيليا تو ايستگاه بودن
چند تا از دوستاش سرشونو ميندازن پايين
يکي از دوستاي سميميش ميدوه مياد بقلش ميکنه ميگه...
ميگه علي ناراحت نباش  . هميشه خودم باهاتم  . هيچوقت تنهات نميزارم
يکي از دخترا که دوست  سارا بوده مياد جلو .
يه دسته گل خوشگل اما پژمرده ميده بهش
با گريه ميگه اين گلهارو سارا از باغچه اون طرف خيابون براي تو چيده بود
هر روز يکيشو ميداد به من که بدم بهت چون روش نميشد خودش بده
من هم از روي حسودي اينارو پيش خودم نيگر داشتم
علي سارا ديگه نمياد . اون برات گل چيده بود و داشت ميومد اينطرف که...
يکي از گلا تازه بود ولي خوني
علي هيچي تا اون موقع نگفت
تو گلوش يه بغز سنگين بود و لباش داشت ميلرزيد
راه افتاد پياده با چشماي گريون و يه گل خونيتو دستش ...
نميدونست بايد کدوم طرف بره فقط زير لب زمزمه ميکرد
گل سنگم . گل سنگم چي بگم از دل تنگم.....
مثل آفتاب اگه بر من نتابي سردم و بي رنگم.....
نشست گوشه يه کوچه سرشم تکيه داد به ديوار
هنوز داشت يه چيزي زمزمه ميکرد
يکدفعه آسمونو نيگا کرد
انگار سارا داشت بهش ميگفت
علي . علي جونم کجايي؟ مياي پيش من؟ علي من اينجا تنهام!
يه لبخند اومد گوشه لب علي
همونجا سفر کرد
رفت پيش سارا
فقط بدنش اينجا موند که يکدفعه افتاد رو زمين
ببخشيد که سرتونو درد آوردم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  | 

میشه از عشق تو گفت

                 میشه با ستاره های چشم تو

                                              مغرب نو مشرق نو بر پا کرد

میشه از برق نگات

                      خورشیدو خاکستر کرد

میشه از گندمیایه سر زلفت

                        یه عالم شعر نوشت

آره از عشق تو دیوونه گیم عالمیه

                       آره از عشق تو مردن داره

میشه از عشق تو مرد و

                      دیگه از دست همه راحت شد

میشه از عشق تو مرد و

                      دیگه از دست تو هم راحت شد

اگر از عشق میشه غصه نوشت

                         میشه از عشق تو گفت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

بازم سلام

خدایی چنتاتون میدونید معنی این سلام چیه؟

همه میگن خوب یعنی سلامت باشی یا....!!!

ولی نه "بازم سلام" یه معنی دیگه داره .

یه سوال دیگه!

تاهالا خوب رو شعرای یغما فکر کردی؟ خیلیا نمیدونن اصلا کی هست

همونی که شعرای سیاوش قمیشی رو بهش میده

ای بازیگر گریه نکن ما هممون مثل همیم

                                             صبح ها که از خاب پا میشیم نقاب به صورت میزنیم

معنیش اینه من که الان ایجا درد دارم تنها نیستم

اونی که تاتو گوش میکنه هم درد داره.

همه درد دارن همه!

ولی خوب چرا اینجوری؟ چرا همه درداشونو مخفی میکنن ؟ چرا میخان بگن ما درد نداریم؟

نمیدونم . ولی میدونم قشنگ نیست !

غم خیلی چیز قشنگیه . اشک شادی نداریم متمعن باش

اونم یه مدل غمه.

ولی ما نه . مدل غم ما فرق داره . غم عشق یه جور دیگه دردت میاره

دوست داری بخاطر عشقت دنیارو ترک کنی

یه پسره چند تا کوچه بالاتر خودشو کشته بود.

همه فکر میکردن چون باباش برای موتورش بوق سگی نخریده بود...!

بابا آخه چقدر ساده . چقدر نفهم . چرا اینجوری فکر میکنید؟

میدونید بچه ها خود کشی درد نداره . دردش اونجاس که بخاطر عشقش از زندگی میگزره که

بگه آقا من...فرداش دو نفر میان میگن آره فلانی باباش براش ... نخریده

چند دقیقه خودتونو بزارید جای طرف !

جون علی فقط چند دقیقه میخام حس کنی

خیلی درد داره .

یا چند مدل دیگه که همش مربوط میشه به همون عشق

اصلا عشق چیه؟ روی کارت پستال ها یا بعزی لاگهارو نیگا کنی زیاد

نوشته

عشق یعنی استخانو یک پلاک

                                       سالها تنهای تنها زیر خاک

این چیه که وقتی یه آدم مثل من بهش مبتلا میشه میاد نمیدونه داره چی مینویسه .

پرت و پلا . مثلا توی این پست از خیلی چیزا گفتم ولی خدایی کدوم فهمیدین منظورم چی بود؟

ولی میدونه همش گلایه کردن از عشقه . اینه که مهمه!

همه دنبال همینیم چون از این عشق نامرد فقط اجازه گلایه داریم

همیشه همدیگر رو دوست داشته باشید!

یا علی.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

سلام بچه ها

شبی دیگه گزشت

زود میگزره

اصلا چند روزه دقت کردی دیگه خاطره هامو به زبون نمیارم؟

دیگه نمیخوام خاطره تعریف کنم

هر کی میاد لاگو میخونه وایی....!

بچه ها تاهالا حس نکردید چه بده

یچیزیو راستشو بگم که تاحالا نزدیک صد تا پسر اومدن خودشونو جای دختر جا زدن تا از دلم در بیارن

خیلی هم دختر میان جلو چون میخان یه صوابی ببرن آخه کمک به یه پسر یتیمه شکست خورده که

میخاد خودشو بکشه یه راست

میبرت بهشت!

نمیگن آخه بابا تست "آی کیو" تاحالا دادی؟ نمیخام نتیجشو بگم ولی بدونید تو دلاتونو میخونم!

بابا به خدا دردش زیاده وقتی اینارو حس میکنم!

چرا نمیفهمی ؟

بابا من نمیخام یه لاگ بزنم که توش جدید ترین آهنگای سندیو آخرین آهنگای حامد هاکانو با چند تا

عکس بچپونم

من لاگ زدم دردامو بریزم بیرون . آره آره شاید دنبال یه چیزی باشم یا یکی !

یکی که درکم کنه یا یه عشق

ولی به جان مادرم دلسوز نمیخام به کی قسم بخورم؟

به خاطر همین لاگمو عوض کردم تا آمار بیاد پایین.

آره خوب شاید تو این آدما یکی پیدا شه . همون که میخواستم . از همون مدل و طرح و رنگ

ولی خیلی اذیت میشم وقتی میفهمم یکی منو دوست نداره ولی بخاطر صوابش داره خودشو جای

عشقم جا میزنه

دیگه هیچی نمیگم جز اینکه باور کنید زیاد مهمونتون نیستم . هنوزم منتظر اون برف

لعنتی نشستم که انگار با تهران قهر کرده

خدانگهدارتون باشه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

انتظار من

سلامی دیگه

من هنوز منتظرم.

راستی چرا تهران برف نمیاد؟

یه شب برفی دعا کردیما . همش داره بارون میاد

امکان داره برف بیاد ولی...

چرا لفتش میده؟

نکنه قبل از رفتنم باید منطزر یه معجزه باشم؟

امشب مست کردم . نه یعنی الکل خوردم ولی مست نه.

مثل همیشه بودم

به ما مستی هم نیومده به خدا.

تا جایی که جا هست میخوردم ولی امان از فقط گرمی.

تازه کنترلم بهتر هم میشد

آخر و عاقبت ما هم دست خداست

هر کاری میکنی بازم...

جز انتظار

دیگه هیچی نمیدونم

هیچی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

سفر من

سلام

یه سلام دیگه

نمیدونم امروز باید چی بگم .

گفتنی دارم زیاد ولی...

ولی ماله امروز کودومه؟

یه روز که مثل دیروز نیست . دیگه باید راهی شد.

هر کیو دوست داری . هرکیو که دوست داره .

هر کسی که یه نقشی تو زندگیت داره باید فراموش کنی .

میخام سفر کنم . یه سفر خوب . میری اون بالاها .

دلم گرفته . میخوام برم پیش بابام . نمیدونم شاید منتظرم نباشه

یعنی منتظر من نباشه  . آخه حتما بیچاره دلش واسه خیلیا تنگ شده

ولی من میخام برم پیشش .

انگشت نشانه با شستتو باز کن . نزدیک هم کن . آره نزدیکتر . دلم واسش انقد شده.

خیلیا نمیتونن درکم کنن .

چه خوبه که زندگیتو بسپاری دست خدا . اخه منتظر یه برفم

نه من منتظر یه شب برفیم

از وقتی میخام برم پیشش برفم بند اومد.شاید خدا دوسم نداره.

ولی امشب میاد

چه خوبه که تو زندگی هیچی کم نداشته باشید  چیزای اصلیو که نداشتمو داشته باشیدو

قدر والدینتونو با عشقتونو بدونید

ما هم رفتیم اون بالا ها . بعدا واستون تعریف میکنم چه شکلی بود

همیشه پیروز باشید و خدا نگهدارتون

بوسه میخواهی بیا اکنون کسی بیدار نیست...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  | 

عشق من

      

     .::عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش::.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

تنهایی من

سلام

وای که چه حس تنهایی بدی دارم

امروز با یکی از دوستام حرف میزدم خیلیم دوستش دارم اسمش عسل بود

بهم گفت که علی چرا تو اینقدر غمگین مینویسی؟

چرا نوشتهاتو را شاد نمیکنی؟

راستش یکم موندم توش چه جوابی بهش بدم

ولی من بخدا خودمم بخوام که شاد بنویسم بازم نمیتونم

اگه اون علی قبل بودم میتونستم ولی الان دیگه نه نمیتونم

شاید خیلی از شما منو کامل نشناخته باشید

ولی بینتون هستن کسایی که منا بشناسن

خیلی هم کم هستن

اونا میدونن من چه علی هستم

چرا اینقدر همیشه غمناک مینویسم

و ..........

دیگه هیچوقت من نمیتونم به گذشته و خاطرات شیرینش برگردم

علی به نظره من خیلی وقته که از بین رفته

اینم از من بدونید که  این روزایی که در کنار پدر و مادرو عشقو دوستاتون هستید واقعا اجرشو داشته باشید

بخدا خیلی زود میگذره خیلی

طوری که اصلا باورش براتون سختو دشواره

خود من بهترینو خاطره انگیزترین روزام روزای مدرسم بود  پدرم باهام بود . خیلی از دوستام که الان دیگه نیستن پیشم بودن و ...... ولی همش مثل باد گذشت

 

یه روز یه  دختری بوده تنها ی تنها

با یه پسر ساده اشنا میشه بهش میگه که من خیلی تنهام با من دوست میشی؟؟

پسره ساده قبول میکنه

پسره واقعا به دختره دل میبنده عاشقش میشه دختره هم همینطور عاشق هم بودن

تا اینکه دختره یه روز به پسره میگه من خیلی روحیم خرابه میخوام برم مسافرت تنها میخوام برم حتی خواهشن بهمم زنگ نزن اجازه میدی؟

پسره چون عاشق واقعی بوده و میخواسته عشقش راحت باشه قبول میکنه ولی یکم ناراحت میشه از اینکه چرا نگفت باهم بریم

دختره میره مسافرت

روزا یکی یکی میگذره پسره دیگه تحملشا نداشته دلش گرفته بوده به دختره زنگ میزنه

دختره میگه عزیزم بر میگردم ناراحت نباش

ماه ها میگذره ولی خبری از دختره نمیشه

تا اینکه یه روز دختره زنگ میزنه میگه که من اینجا خیلی تنهام اجازه میدی با یه نفر دوست بشم فقط دوست چیزه دیگه ای نه بهت قول میدم برگردم

پسره میخواسته عشقش راحت باشه بازم قبول میکنه

ماها میگذره حتی سال هم تموم میشه یه روز دوباره دختره زنگ میزنه میگه عزیزم توام دوست دارما خیلیم دوست دارم ولی اینجا خیلی به من خوش میگذره تازه عاشق یه نفر شدم خیلی دوستش دارم ولی تو مطمئن باش که بر میگردم

پسره که دیگه فهمیده بوده اون بر نمیگرده و اشتباه کرده تصمیم میگیره بخاطره راحتیه عشقش خود کشی کنه

یه شب سرد زمستون یه نامه واسه عشقش مینویسه و چندتا قرص میخوره و در حالی که چشماش پر اشک بوده عکس دختره را محکم تو بغلش میگیره و خیلی تنها از این دنیا میره

ولی دختره هنوز راحتو اسوده بوده و مدام پیش خودش میگفته نه من اخرش یه روزی بر میگردم درسته اینجا عاشق یه پسر دیگه شدم ولی خوب من هم اینجا عاشقم هم پیشه اون پسره با لا خره یه کدومشونا یه روزی انتخاب میکنم اصلا از کجا معلوم شاید رفتم یه مسافرت دیگه تو اون شهرم عاشق شدم .

ولی مطمئن باش که من بر میگردم

یادت نره ها من بر میگردم

بر میگردم

برمیگردماااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

ستاره من

سلام

یه سلام دیگه مثل همون سلام های تکراریه قبل

قشنگ به روزات نگاه کن

به نظره من میدونی مثل یه فیلم تکراریه

صبح میشه بلند میشی

ظهر میاد نهار میخوری

شب میشه میخوابی

به نظرت جالب نیست؟؟؟

راستش یکی از دوستایی که واقعا مثل داداشم دوستش دارم بهم گفت بنویس .

خودم دیگه اصلا حال نوشتن ندارم

*******************************

ماه اول سوم هنرستان بودم بود

وقتی تو ایستگاه میدیدمش یه حس دیگه ای داشتم

بدنم شروع میکرد به لرزیدن

چقدر چشمای عسلیشو دوست داشتم

یه روز رفتم پیشش سلام کردم گفتم میشه کتاب درس ... بدید

آخه اونم کامیوتر میخوند .

بهم داد تشکر کردم

چه دستو خطه زیبایی داشت

کم کم بیشتر باهم اشنا شده بودیم منم خیلی خوشحالتر بودم

یه روز رفتم پیشش گفتم ستاره ببخشید من کتاب ... ازت گرفتم ولی گمش کردم

بهم نگاه کرد گفت فدای سرت داداشیه گلم

خیلی تعجب کردم ولی

{من نمی خوام داداشه اون باشم نمیخوام منو داداش صدا کنه من میخوام عشق اون باشم من عاشق اونم عشقمه .....}

دیگه واقعا بهم نزدیک شده بودیم

توی پارک خیلی با هم هثل بچه ها تاب بازی میکردیم "خجالتم نمیکشیدیم"

جشن تولدش بود

دوست و اشناهاشو دعوت کرد به منم گفت:

علی بامداد "همیشه بهم میگفت علی بامداد" توام حتما حتما باید بیایی میخوام پیشم باشی راستی کادو یادت نره که اگه نگرفتی کلتو میکنم یادت باشه

رفتم جشن تولدش

کاوییم که براش گرفته بودم بهش دادم

تقریبا همه رفته بودن منو دوستش بودیم

باهاش خداحافظی کردم تا دمه در باهام اومد

اروم بهم گفت مرسی داداشه گلم خیلی دوست دارم داداشی

ولی من

{من نمی خوام داداشه اون باشم نمیخوام منو داداش صدا کنه من میخوام عشق اون باشم من عاشق اونم عشقمه ...}

دیگه از این وضع خسته شده بودم

فکرش دیوونم میکرد ولی نمیتونستم بهش بگم میترسیدم نمیدونم چرا

جشن کارنامش بود تو هنرستان گرفته بودن

به من گفت توام باید باشی میخوام اون لحظه که کارناممو میگیرم توام باشی . بابام نمیاد به همه بگو داداشمی

رفتم دیدم رفته بالا واسه گرفتن لوح

وای خدای من چه قدر زیبا شده بود چشماش از اون بالا برق میزد

کارنامشو گرفت تا منو دید دوید اومد پیشم

دستمو گرفت بهم گفت مرسی داداش علی گلم تو بهترین داداش دنیا هستی

ولی من

{من نمی خوام داداشه اون باشم نمیخوام منو داداش صدا کنه من میخوام عشق اون باشم من عاشق اونم عشقمه ...}

روزها و ماه ها گذشت

تا اینکه یه روز که خیلی تاریک بود هواش

اومد تو پارک پیشم دیدم خیلی ناراحته

اصلا نمیتونست حرف بزنه

بهم گفت داداشم فردا جشن ازدواجمه تو ام بيا

صداش خيلي گرفته بود چه بغض سنگيني تو گلوش بود .

ديگه نميدونستم واسه چي دارم راه ميرم نفس ميكشم ........

فرداش رفتم جشنش

با يه پسر ارمني ازدواج كرده بود

نميگم بد بود خيلي خوشتيپتر از من بود اخلاقشم خوب بود . ستاره منو بهش معرفي كرد هنوز همون بغض ديروز تو صورتش مشخص بود

خلاصه اخراي جشن بود اومد پيشم

گفتش علي جونم چرا ناراحتي

ميدونم هنوز ميدونم كه چرا اين سوالا ازم پرسيد

گفتم نه چيزي نيست بيخيال

تا دمه در باهام اومد كوچه واقعا خلوت بود

هوا يكم سرد بود

هنوز يادم نميره اومد جلو بغلم كرد

گفت مرسي داداشه گلم خيلي دوست دارم داداشي

چند ماه و سال گذشت

حالا بالاي سره همون دختر وايسادم

تمام بدنش خونيه

رفيقم منو برد پيشش ميگن يه ماشين زده بهش

هنوز چشماش قشنگ بود

همون معصومي چند وقت پيششو داشت

ولي فقط يه فرق داشت با قبلش

اونم اين بود كه ديگه نفس نميكشيد

ديگه قلب كوچيكش نميزد

ديگه ستاره تو اين دنيا وجود نداشت كه بهم بگه داداش علي

رفتم بيرون ديدم شوهرش اومد پيشم هنوزم ميگم خيلي پسر با معرفتي بود.

يه دفترچه گذاشت تو دستم گفتش اينو ستاره قبلا به من داد گفت اگه داداش علي من و دیدی اينو بهش بده

ازش گرفتم رفتم بيرون نشستم رو همون نيمكتي پاركي كه هميشه بهم وفادار بوده

بازش كردم ديدم توش اينو نوشته

*************************

امروز روز اول مدرسمه ...........

امروز اومد پيشم ازم کتاب .... گرفت خيلي خوشحال شدم

واي خداي من امروز تونستم بهش بگم داداشي

خيلي بيشتر بهش نزديك شدم ......

امروز يكي از بهترين روزاي منه اخه تونستم دست علي رو تو دستم بگيرم واي داشتم از خجالت اب ميشدم ولي ديگه نميتونستم ..........

اره اره اره خدا من بي وفام من بدم من بي معرفتم من .....

علی اي كاش اينو ميخوندي بخدا من نميخواستم ازدواج كنم

علی من بخدا من بي وفا نيستم

مجبورم كردن

علی من تورا دوست دارم بخدا بخدا بخدا

عاشق توام

عاشق گيتار زدنت

عاشق اون بارونيه مشكيت

عاشق همه چيزتم

علي من ميترسيدم بهت بگم دوست دارم

علي بخدا من نميخوام بهت بگم داداشي

نميخوام داداشه من باشي

من دوست دارم

عاشقتم

ميخوام عشقم باشي

حالا اگه دارم تنها ميرم منو ببخش بخدا من بي معرفت نيستم

اخه ديگه نميتونم اين زندگيمو تحمل كنم

فقط خدا كنه قبل از اينكه ببيني منو من از اين دنيا رفته باشم

ولي اينا بدون كه ستاره خيلي دوست داشت

عليه من  خدا نگهدارت باشه

**************************

ستاره هم رفت

اونم تنهام گذاشت

يكي از دوستام گفت كه علی تو اصلا خدا اينجور ميخواد باشي

نميدونم ديگه چي بنويسم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

سادگی من

چقدر ساده

                          چقدر زیباست

ای کاش ....

                        ای کاش .....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

؟؟؟؟؟

سلام

من نمیدونم چرا همیشه اول همه نوشتهام سلام میکنم؟؟؟؟

راستش شب یکشنبه یه مشکلی برام پیش اومد

که اصلا دیگه فکر نمیکردم دوباره برگردم به این .......

ولی نمیدونم چی شد که برگشتم

یکی از دوستای دوران راهنمایم همیشه میگفت علی تو دیوونه ای

اون روزا راستش من دیوونه بازی میکردم

عجب بخدا دوران شیرینی بود

ولی گذشت همش مثل باد گذشت

حالا اینو میخواستم بگم

که چرا ما به دیوونه ها میخندیم یا مسخرشون میکنیم

اینقدر بخدا دوست داشتم منم دیوونه بودم

نمیدونم شایدم باشم اخه خیلی بهم میگن

ولی دوست داشتم خیلی بیشتر از اینی که هستم باشم

نه دیگه فکر میکردم به شخصی یا چیزی نه غم داشتم نه تنها بودم راحت راحت بودم

حالا از این خوشحالم که لااقل با بیشترشون دوستم

خیلیم دوسشون دارم چون واقعا پاک و معصوم هستن

بی معرفت نیستن بی وفا نیستن و ........

گفتم نرو پر پر میشم

   گفتی میخوام رها باشم

گفتم اخه عاشق شدم

   گفتی میخوام تنها باشم

گفتم دلم

  گفتی بسوز

گفتم یه عمری باز هنوز

   گفتم پس عمرم چی میشه؟

گفتی هدر شد شب و روز

         گفتم اخه داغون میشم

گفتی به من خوش میگذره

     گفتم بیا چشمام به تو

گفتی اخه کی میخره

گفتم منو جنس میبینی؟

        گفتی اره بی قیمتی

گفتم یه روز کسی بودم با من نکن بی حرمتی

   گفتم حالا که پیر شدم

گفتی که از تو سیر شدم

          گفتم تمنا میکنم

گفتی میخوام خوردت کنم

   گفتی فراموش کن منو

گفتی فراموش کن منو

    گفتی فراموش کن منو

ای کاش عاشق نمیشدم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

قورباقه

 

سلام رفقا

اميدوارم حال همتون خوب باشه

چندتا از دوستام گفته بودن كه داستان قورباهه را دوباره بزار

آخه اونو از لاگ قبلیم نیاورده بودم

بازم ممنون از همتون

دوستداره شما علي ودکا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام

 
برگ هایی از دفتر خاطرات یک غورباقه عاشق

 

* شنبه :
امروز هوا خیلی گرم و چسبناک بود
دیشب به خاطر گلو درد تا صب نتونستم بخوابم
احساس می کنم جای یه چیزی یا یه کسی توی زندگی بی روح و خسته کنندم خالیه
ولی نمی دونم چی یا کی...
زبونم درد می کنه و با وجود وفور مگس و حشره های چاق بی مزه دیگه میلی برای شکارشون ندارم
احساس دلتنگی می کنم

* یکشنبه :
از دیروز هیچی نخوردم
گلوم ورم کرده و زبونم پیچ خورده
فکر می کنم آخرین روزای زندگیمه
از خودم و قیافه زشت خودم که هر روز توی آب مرداب مجبور به دیدنشم حالم به هم می خوره
تموم دیشب ناله کردم و اشک ریختم
ولی کسی دلش به حال یک غورباقه دلتنگ نمی سوزه.


* دوشنبه :
امروز با دقت بیشتری به هیکل و قیافه و تاولای سبز رنگ روی تنم دقت کردم
همینطور به سوراخای گشاد دماغم و چشمای قلمبیده روی صورت پهنم
حالا بهتر می فهمم که چرا اینقدر تنهام و حتی کسی لگدم نمی کنه
این روزا صدای قلبم از صدای قور قورم بلندتر شده
آه...


* سه شنبه :
امروز یک مگس خیلی چاق و گوشتالو نشست روی نوک دماغم
ولی بغضی که مدتیه توی گلوم نشسته نذاشت که عکس العملی نشون بدم
با اینکه سه روزه هیچی نخوردم ولی هنوز زنده ام
نمی دونم آخه یک غورباقه چطور می تونه خودکشی کنه
یادمه ننه بزرگ می گف غورباقه ها بدون سر هم می تونن تا دو روز زنده باشن
کاش حداقل اون پرنده ماهیخوار منو می خورد
تنم بوی لجن مونده می ده


* چهارشنبه :
امروز یک اتفاق غیر منتظره و باور نکردنی زندگی منو متحول کرد
ورود یک گروه چند نفری آدم سکوت مرداب و منو به هم ریخت
آدما از قشری بودن که خودشون اسمشونو گذاشتن دختر
در حالیکه به نظر من هیچکدومشون تر نبودن
همشون بی نهایت خوشگل بودن , با دماغای کوچولوی تراشیده و چشمای درشت
و چیزی که بیشتر منو تحت تاثیر قرار داد دندونای سفیدشون بود که موقع خندیدنشون برق می زد
چیزی که من از داشتن حتی یه دونش محرومم
میون همه اونا یه نفر نظر منو جلب کرد , از همه شون بزرگ تربود و به نظر من با نمک تر
احساس می کردم قلبم داره پوست نازک زیر سینه مو پاره می کنه
اون خودش بود
همسفر آرزوهای زندگی من
در یک لحظه فراموش نشدنی , اون , اومد طرف من و در حالیکه می خندید و حرفای نامفهومی می زد بقیه رو صدا کرد
من از جام تکون نخوردم و عاشقونه بهش چشم دوختم
با یه تیکه چوب منو انداخت توی یه قوطی شیشه ای و درشو بست
شاید به این خاطر به من دست نزد که تنم بوی خیلی بدی می داد
من بهش حق دادم
خدایا متشکرم , من عشقمو پیدا کردم ...


* پنجشنبه :
فکر می کنم حدود یک شبه که توی این قوطی کوچیک شیشه ای منتظرشم
حال خیلی خوبی دارم
دیگه گلوم درد نمی کنه و هوس خوردن چند تا مگس چاق زبونمو آب انداخته
بلاخره اومد
آه خدای من , بی نظیره ...
ایندفه منو با دستای قشنگ و داغش برداشت
وقتی انگشتای کشیدش پوست زیر شکممو لمس می کرد دوست داشتم از ته گلوم قور قور کنم
چند لحظه بعد منو به پشت روی یک میز سفید و تمیز خوابوند
نمی دونستم می خواد با من چیکار کنه ولی هر چی بود احساس بی نهایت داغ و خوبی بود
اول دستای منو با ظرافت به دو تا گیره کوچیک روی میز بست و بعد نوک انگشتشو کشید روی پوست زیر گلوم
آه ... عزیزم ... چقدر تو لطیفی .. چقدر با احساسی ..
اون منو درک می کنه ...
بعد که نوبت به پاهام رسید یه خورده خجالت کشیدم ولی با این وجود مطیعانه و رام خودمو سپردم بهش .. من یه عاشق دیوونه و مطیع بودم
پاهای بدقواره و زشتمو با لطافت بی نظیری به گیره های پایینی روی میز بست و در تموم این مدت نگاه های بی تاب و عاشقانش منو دیوونه می کرد
می دونستم که ضربان قلبمو از زیر پوست تنم می بینه و لذت می بره
آره عشق من ... این تپش ها به خاطر توئه
چند لحظه بیشتر نگذشته بود که نور شدید یه چراغ چشمامو زد و برای چند لحظه دچار کوری شدم
من فکر می کردم معمولا معاشقه های رمانتیک در تاریکی و یا حداقل در سایه روشن انجام می شه ولی معشوق خوش سلیقه من می خواست با این کار به من بفهمونه که زشتی های ظاهری من اصلا براش مهم نیست ... دوست دارم
آه خدای من ... اون فکر می کنه من لباس تنمه ... عزیزم... من ... آخ
مهم نیست , خب این یه اشتباه کوچیک بود ... اصلا مهم نیست , معشوق من با ظرافت و عشق با یک تیغ بی نهایت لطیف پوست نازک منو از زیر گلو تا بالای ناف درید و من صبورانه تحمل کردم و هیچی نگفتم ... طفلک حتما فکر می کرد که من زیر این پوست زشت چیز خوشگل تری قایم کردم ولی افسوس ...
نمی تونستم به پایین نگاه کنم ولی فهمیدم که اون با چشم های قشنگش قلب کوچکمو که تند تر از ثانیه شمار ساعت دیواریش می زد رو بدون هیچ روکشی می بینه و عشقش به من صد افزون می شه ... آره عزیزم این دل مال خودته ...
با حرارت و شوق زاید الوصفی به محتویات شکم من خیره شده بود و من فکر می کنم جنبش های کوچک و رعشه وار قلبم اونو از خود بی خود کرده بود .. به نظر من این صحنه از صحنه عاشقانه کارتون دیو و دلبر هم عاشقونه تر و رویایی تر بود
قطره های اشکم آروم روی میز می چکید و با چشم های اشک آلودم سایه حرکت دست معشوقمو به داخل شکمم دنبال می کردم
آخخخخخخخخخخخخخخخ .... آخخخخخخخخخخخخخخخخ
چند بار فحش های بدی زیر زبون درازم گیر کرد ولی در محضر عشقم به شدت از گفتنش اجتناب کردم
اون داشت از من دلبری می کرد و من باید صبر می کردم
فکر می کنم دراین کار کمی زیاده روی کرد و دل کوچکمو به طور کامل برد
چند لحظه بیشتر از تحمل دردهای وحشتناک توی سینم نگذشته بود که قلبمو در حالیکه هنوز بی تابانه می تپید میون دست های معشوقم دیدم
آه خدای من .. من واقعا نمی دونستم عشقبازی اینقدر درد و خون و خونریزی داره
به هر حال کسی که عاشق می شه باید پای همه چیز وایسته و من عاشقانه ایستاده ... نه ... خوابیده بودم
معشوق زیبای من .. منو همونطور طاقباز روی میز رها کرد و قلب کوچیکم .. تموم هستیمو ... با خودش برد و چند متر اون طرف تر اونو توی یه طرف شیشه ای کوچیک که فکر می کنم توش کمی هم الکل بود انداخت .. آه عزیزم .. می خواستی فقط مال خودت باشه ... می دونستم توی عشق حسودی هم هست .
نمی دونستم تا چند ساعت دیگه زنده ام ولی لذت عاشق بودن رو در همین چند لحظه به طور کامل بردم فقط توی فیلم ها دیده بودم که عاشق و معشوق ها در اولین برخورد برای مدت زیادی لب هاشونو را روی هم می گذارند که معشوق من این کارو نکرد و البته می دونم چرا .. چون من اصلا لب نداشتم
توی همین چند لحظه که میل شدید خوردن مگس به سراغم آمده بود مگس های مهربان به طور مستقیم وارد شکم من می شدند و عوض اینکه معده و روده های باریک من آن ها را هضم کند آن ها با مهربانی و شعف خاصی روده های من را هضم می کردند
و من عاشقانه از دور به اندام کشیده معشوقه ام می نگریستم ... آه
معشوقه ام چند لحظه بعد برگشت و با یک سیخ دل و روده ام به هم مالید و مگس ها را دور کرد .. به شدت دردم آمد
فکر می کنم دنبال قلب دیگری می گشت ... عزیزم .. همون یک دونه بود که تو بردیش .. دلبر خوشگلم
معشوقه زیبایم .. چراغ را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت و حتی دست های من را باز نکرد تا اشک هایم را پاک کنم ... شاید فکر می کرد من از دستش فرار کنم در حالیکه نمی دانست من بدون دل کجا می توانستم بروم .. دوستت دارم عشق من
...


* جمعه :
احساس سبکی می کنم واز بین ابرها اندام سلاخی شده ام را روی میز سفید می نگرم
آه .. من یک عاشق کاملم که جانش را با دلش در راه عشقش داد
اصلا دلم برای خودم نمی سوزد .. بیشتر دلم برای معشوقه ام می سوزد که حالا باید تنها از جاده های زندگی عبور کند ... قور قووور
می دانم که معشوقم شب ها شیشه الکل حاوی قلب مرا که هنوز با یاد عشقم می تپد در آغوش می گیرد و آهسته می گرید
آه عزیزم .. من حتی تو را از پس این ابر ها عاشقانه و صادقانه می پرستم
قلبم و تمام هستی ام از آن تو باد زیبای من
امروز بعد از ظهر معشوقم را دیدم که قلبم را زیر میکروسکوپ نگاه می کرد و تند تند چیزهایی می نوشت
می دانم که از عشق من می نویسد و از صداقتم
نزدیک غروب , معشوقه ام وارد همان اتاق با میز سفید شد و وقتی نعش بی جان مرا دید از خود بی خود شد و گیره ها را باز کرد و لنگ مرا گرفت و در حالی که دماغ زیبایش را گرفته بود برایم ... فکر می کنم البته ... گریه کرد ( احتمالا .. چون از این بالا خوب دیده نمی شد ) و مرا در آسمان بیرون از پنجره اتاقش به دست باد و بعد گربه همسایه سپرد
و بعد من چیزی را دیدم که برای همیشه در خاطرم ماند
معشوقه مهربانم سریع به اتاقش برگشت و شیشه حاوی الکل که قلب من در آن بود را برداشت و در حالیکه آن را در بین دست هایش گرفته بود لبخند عمیقی زد
لبخندی که از نهایت تعجب و عشقش بود
قلب من درون الکل تند تند می تپید .
قوور قووووووووووووووووووووووور


+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

عمو علی

سلام

بازم منو تنها گذاشتیو رفتی بی معرفت؟؟؟

بازم بدونه من رفتی؟

تو که به من میگفتی عمو علی

یادته چقدر بهم میگفتی عمو علی اینقدر دیوونگی نکن

اخرش خودتا به کشتن میدیا

یادته؟

یادته وقتی برات گیتار میزدم همیشه اشک میومد تو چشمات؟؟؟

میگفتی ای کاش منم با پدرو مادرم رفته بودم؟؟؟

یادته وقتی قلبم درد میکرد میومدی پیشم؟؟؟

میگفتی عمو علی بازم قلبته؟؟

یادته ؟؟

چه دوران خوبی بود

ای کاش تنهات نمیذاشتم

ای کاش یجوری منم باهات میومدم

یادته داشتی میرفتی گفتی عمو علی برام دعا میکنی؟

چقدر بهم میگفتی عمو علی واسه من همین الان بخند

یادته وقتی ناراحت بودی میومدی میگفتی اههههههههههه

عمو علی اخه چرا تو اینقدر کم میخندی؟؟

ای کاش همیشه برات خندون بودم

یادته همیشه بارونیه منا میپوشیدی ؟؟؟

چقدر خوب گیتار میزدی

نمیدونم شاید دلنگو دولونگه منو با گیتار مسخره میکردی!

چقدر بارونیم بهت میومد

یادته وقتی پدرو مادرت فوت کردن تو بیمارستان برات چی اوردم؟؟

هر شب میگفتی عمو علی الان میدونی مادرم چیکار داره میکنه؟؟؟

هر شب میگفتی عمو علی مثل پدرم دوست دارم

بی معرفت تو که اینقدر منو دوست داشتی تو ام بی معرفت تو ام تو این وضعیتی که دارم تنهام گذاشتی؟؟؟

عمو علیتو گذاشتیو رفتی بی معرفت؟

عمو علیتو با این قلب بیمارش تنها گذاشتی ؟؟؟

تو که اخه بی وفا نبودی

اینقدر زود باید میرفتی اخه؟

بی معرفت خبره رفتنتو محمد بهم گفت

ساعت ۳ امشب اومد بهم گفت

بی معرفت همینا میخواستی سرمو زدم شکستم

الانم اگه ببینیم که مطمئنم روحت الان پیشمه

واقعا خندت میگیره

اخه محمد که بهم گفت خبره رفتنتو سرمو زدم تو دره خونه نمیدونم ولی فکر کنم شکست

بی معرفت همینو میخواستی؟

خوش بحالت

توام از این دنیای پوچ رفتی

کجایی که دست کوچیکتو بکشی رو قلبم

اخه بازم دردش شروع شد

راستی فردا میارنت

میخوام واسه اخرین بار چهرتو ببینم

یادت باشه نخندیده باشیا

خب بزار به بچه ها هم بگم که توام بی وفا بودی

امشب ساعت ۳۰/۱ دوست کوچیک من کسی که اندازه داداشم دوستش داشتم چون مظلوم بود معصوم بود پاک بود به دلیل بیماریه ..... فوت کرد.

میخاستم الان یه شعرم بگمو بنویسم . ولی نمیدونم چرا ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

به قول فرهاد:::

بوی عیدی

  بوی حوض

    بوی یاسه جانمازه ترمه ی مادر بزرگ

با این رویاهام زمستونه سردو سر میکنم

با اینا خسته گیما در میکنم.

**************************************

بازم یه شبه دیگه گذشت

وای چقدر خدا تو عجیبی!!!!

یه شب ناراحتم یه شب دلم گرفته یه شب خوشحالم ....

ای کاش میتونستم ببینمت خدا

دستتو بگیرم

بگم اسم این بازی چیه؟؟؟

بازیه دنیا و انسان؟

یا بر عکسش؟

اصلا بهش میگفتم خدا تو با چه اجازه ای منو افریدی؟؟

همین حرفارو به بعضی از دوستام میزنم

بعضیاشون میخندن

بعضیاشونم میگن علی دیوونه شده

بعضیاشون فورا میگن چرا کافر شدی!!!!!!!!

نمیدونم چجوری بهشون ثابت کنم که اخه مگه خدا

با اینهمه عظمتو بزرگیش از این حرفای من ناراحت میشه

اصلا خدا خودت یه جوری بهشون بگو

وقتی من این حرفارا میزنم تو چیزیت میشه؟؟؟

نه جونه علی چیزیت میشه؟

خدایا یه نفره فقط یه نفره حرفای منو میفهمه

اصلا بیخیال

اخ اخ اخ

وای که همیشه دوست دارم از دوران بچه گیم بنویسم

چقدر زود گذشت !!

یادمه پنجم دبستان بودم

یه معلمی بود همه میگفتن که خشنه اخلاقش بده .....

یه روز درس ریاضی داشتیم

منو صدا کرد

خب راستش من بچه بودم خیلی شیطون بودم

درسم خوب بود ولی .....

رفتم کناره میزش وایسادم

یه سوال ازم پرسید

جوابشو نمیدونستم

هیچی این معلمم واسه اینکه درس عبرت شه واسه بچه های دیگه

رفت یه تیکه چوب از یه درخت توت بود من واقعا

دوست داشتم درخترو

یه تیکشو کندو

به من گفت دستدو بیار بالا

هنوز دردشو حس میکنم

یه کی زد رو دستمو گفتش برو بشین

حالا هروقت فکرشو میکنم از درد چوبه لذت میبرم

ای کاش همه ی دردا مثل همین بودن

درد تنهایی..بیکسی..عاشقی..بی پدری ..غربت و........

چه خاطراته قشنگی بودن

چقدر پاک بودن

۱۰ سالم بود یه دختر میدیدم

سرمو پایین میکردم

میگفتم خدا سنگم میکنه

یه قسم میخوردم تا ۳ روز تو فکر بودم

هه هه

حالا ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰تا قسمم بخورم

به قران

به خدا

به امام....

به جونه....

به خاک .......

۱۰۰۰۰۰۰۰۰ تای دیگه هم بخورم تقریبا یه جورایی

مثل خوردن تخمه یا چیپس شده برام

لااقل ای کاش قسم میخوردم واسه حرفه راست

خب دیگه سرتونا درد نیارم

اگه بخوام بنویسم باید اندازه ۱۰۰تا وبلاگ بنویسم

یه جمله میگم یکم روش فکر کنید

**چقدر خوب بود اگه لااقل به هم دروغ میگفتیم**

ممنون از همتون

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

یک دوست

آخرین بار که دیدمش از پشت همین پنجره بود


چترشو باز کرد و  قبل از اینکه زیرش قایم بشه ازون پایین به من نگاه کرد
توی چشماش هیچ احساسی نبود
بارون نمیومد
ولی اون هیچ جور دیگه ای نمی تونست خودشو و رفتنشو از چشم من قایم کنه
و چند لحظه بعد فقط چترشو دیدم که از خونه دور می شد
مثل یک کفشدوزک قرمز
و من مثل یک کلاغ خنگ از این بالا نیگاش می کردم
اونقدر نگاش کردم که دیگه هیچی ازش نموند
همونطور که هیچی از منم نمونده بود
......
خوابم نمی بره
باید غلت بزنم
دیوونه ها موقع خواب چیکار می کنن ؟
یادمه یکی می گفت : دیوونه ها اصلا نمی خوابن
می گفت : دیوونه ها با چشمای بسته بهتر می بینن .
......
خیلی رک به من گفت : من یه نفر دیگه رو دوست دارم
یه نفر به جز تو , البته تو رو هم دوست دارم علی , ولی مثل یک دوست , نه بیشتر
نه بیشتر ....
قیافه ام موقع شنیدن این حرفا خیلی مسخره شده بود
اینو خودمم می تونستم حس کنم
سعی می کرد لبخند بزنه و طوری وانمود کنه که انگار داره منو درک می کنه
نمی دونستم باید چه واکنشی نشون بدم
زانو بزنم و بگم :
- اوه دوست عزیز .. اصلا مهم نیست , تو برو دنبال اون چیزی که بیشتر دوست داری
و بعد بلند شم و آروم در گوشش بگم :
- می تونی خیلی راحت حرفای قبلیتو فراموش کنی و همینطور خاطرات با هم بودنمونو , مگه نه ؟
و بعد هردو باهم بخندیم ...
همونطور خشکم زده بود , یه نفر دیگه رو ؟ یه نفر به جز من ؟
خودشو توی آینه نگاه کرد و گفت :
- می دونم که خیلی منو دوست داری ولی مطمئنم از من بهترم گیرت میاد ... عزیزم .
.. عزیزم ؟!
من داشتم خفه می شدم
یه نفر دیگه تموم اون مدت؟
- تو .. تو ... تو می فهمی داری چی می گی احمق ؟
روی حرفام و حتی روی رفتارم هیچ کنترلی نداشتم
مثل آدمای مست ... زیاده از حد مست ... حرفای اون درصد الکل خونمو خیلی بالا برده بود
- این یه چیز طبیعیه .. سخته ولی طبیعیه ... من فقط حقیقتو بهت گفتم .. همین .
یه حس احمقانه به من می گفت باید خوشحال باشم
اون داره به من حقیقتو می گه , پس ناراحتی من بی دلیله
همون حس احمقانه به من می گفت باید اونو  برسونم به خونه کسی که دوسش داره
و بازم همون حس احمقانه به من می گفت باید موقع خداحافظی براش دست تکون بدم و بگم : امیدوارم شب خوبی داشته باشی عزیزم .
وای خدای من ... من دارم گر می گیرم
...
ساعت از سه نیمه شب گذشته
جفت عاشق و تنهای توی قفس هنوز بیداره
دلم براش می سوزه
خدا کنه معنی مرگ رو تشخیص بده و هیچوقت حس نکنه عشقش ترکش کرده
خدا کنه تا موقع جوونه زدن اون دونه گل , زنده باشه
و یا حداقل تا صبح
رختخواب به هم ریخته , مثل من و مثل زندگی من و مرغ عشق من و همه چیز من ....
....
یادمه بهش گفتم :
- تو نبودی که مدام به من می گفتی عاشقمی ؟ همین تو نبودی که وقتی من یکساعت دیرتر سر قرار میومدم مثل دیوونه ها گریه می کردی ؟
مگه تو نبودی که دوستم داشتی لعنتییییییییییییییییییییییی ...
و یادمه با خونسردی لبخند زد و گفت :
- اقرار می کنم که اون موقع خیلی بچه بودم ... ولی ... اینکه می گفتم دوستت دارمو دروغ نگفتم ...علی الانم دوست دارم ... فقط احساسات اونموقع من خیلی احمقانه بود, الانم دوستت دارم ... مثل یه دوست ... خیلی عاقلانه
من خلع سلاح شده بودم
وقتی احساسات من مزاحم فکر کردنم بشه هیچ کاری از دستم بر نمیاد
نشستم روی صندلی و سرمو بین دو تا دستم گرفتم
- خب .. من دیگه باید برم , بهت سر می زنم ولی قول نمی دم کی .... شاید زود ... شاید دیر ... مواظب خودت باش .
.. مواظب خودت باش !
حتی سرمو بلند نکردم
وقتی صدای به هم خوردن در اومد , بلند شدم و مثل دیوونه ها خودمو رسوندم پشت پنجره
و اون چتر قرمز ... خیلی آروم از زندگی من دور شد
...
ساعت چهار صبحه
یعنی اون الان کجا می تونه باشه
توی یه رختخواب دیگه ... یه رختخواب به هم ریخته ؟
یا توی یه گلدون بزرگ , نه توی یه سطل آشغال , آره ... یه سطل آشغال توی ذهن زباله دونی من
یه نفر از اون ته داد می زنه .. اون حق داشت
دوستت نداشت ... دوست داشتی به زور پیشت باشه ؟
صادقانه تو رو گذاشت و رفت و برات آرزوی خوشبختی کرد ...
دوست دارم این صدای مسخره رو خفه کنم
این صدایی که از توی تاریکی بیرون میاد
خفه شو ... بزمجه ..
بزمجه ... این همون فحش قشنگی بود که امروز یاد گرفتم ...
خفه شو بزمجه ...
.....
انگار صبح شده
بلند شدم
پنجره رو باز کردم و هوای کثیف شهر رو با تموم وجود بلعیدم
هوا بوی آدم مرده می داد
و شایدم بوی یه ... یه پرنده مرده
برگشتم و هراسان توی قفسو نگاه کردم
یه چیز سفید , شبیه همون جفت تنها , مچاله , کف قفس افتاده بود
در قفسو باز کردم
مرده بود
حتی یه شبو هم تحمل نکرده بود
دل کوچیکش حتی یه شب رو هم تاب نیاورده بود
نگاش کردم
انگار چند ساله که مرده , سبک و کوچیک ... تو هم دل داشتی بیچاره ؟
برگشتم طرف پنجره , یه باریکه نور افتاده بود روی خاک گلدون
جلوتر رفتم
از لابه لای خاک , اندازه سر سوزن , یه جوونه سبز رو میشد دید
...
یه ماه بعد , پشت همون پنجره دو تا گلدون کنار هم بود
توی یکیش یه شاخه گل رز قرمز
و توی اون یکیش یه پیچک یاریک که خودشو هر طوری که بود رسونده به ساقه گل و دورش تابیده بود
هر روز بیشتر ...
و هر روز محکم تر
همونطور که پیچک درونی من , هر روز بیشتر
و هر روز محکم تر دور خودم می پیچه و فشارم می ده
می دونم که یکی از همین روزا خفم می کنه ...
یکی از اون ته .. از توی سیاهی ها داد می زنه
دوستت دارم عزیزم ...
خیلی دوستت دارم ...
ولی فقط مثل یه دوست ... ها ها ها ها ها ....

دوستای گلم هواستون به دوستت دارم ها باشه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

گریه

سلام یه سلام مثل تمام سلام های قبل

یادتونه اون پیرمردرو که واسش گیتار زدم؟

 

چند وقته گریه نکردی ؟
- گریه ؟!
با چشای نافذش , سعی می کرد جواب سئوالشو از توی چشمام بخونه
ولی خودمم می دونستم که توی چشمای خشک من , جوابی برای سئوال اون , نیست
در حالیکه داشتم توی ذهنم دنبال آخرین قطره اشک های ریخته شدم می گشتم , گفتم :
- چطور ؟ مگه چیز مهمیه ؟
لبخند زد ,
- آره , مهمه ...
یادم نمیومد ,
اصلا چیزی یادم نمیومد
توی مرور خاطراتم , بغض های بسته زیاد بود ولی بغض شکسته , نه , نبود
با تردید گفتم :
- نمی دونم , شاید ۵ سال پیش , شایدم بیشتر ... راستش اصلا یادم نیست .
سرشو انداخت پایین و دستی به صورتش کشید
اینبار که نیگام کرد توی چشاش پر بود از , سرزنش
- عجب ....
سرشو تکون داد و از کنارم گذشت
برگشتم , داشت می رفت
- چرا این سئوالو کردی ؟ قیافشو یادم رفته بود و گفتم  اصلا تو کی هستی ؟
آروم گفت منم مثل تو اسمم علیه!!!

رفت ,
همونطور که بی هوا جلوی روم سبز شده بود و بی مقدمه سئوالشو پرسیده بود ,
بی هوا و بی مقدمه هم رفت ,
برام عجیب بود , کی می تونست باشه ؟
گریه کردن و گریه نکردن من , چه ربطی داشت به اون ؟
....
شبا همیشه بد  خوابم میبره
امشب از هر شب بدتر
سئوال پیرمرد با همون لحن خشک و سرزنشگرش , مدام توی خیالم میپیچه و بی خوابم می کنه
- چند وقته گریه نکردی ؟
توی رختخواب غلت می زنم
بی خوابی مثل خوره روی تنم مور مور می کنه
بالشتو روی سرم فشار میدم
سعی می کنم به روزای بچه گیم فکر کنم
روزایی که حتما یه موقع هاییش گریه کردم
همه بچه ها گریه می کنن ,
حتما منم توی اون روزا گریه کردم ,
به ذهنم و به بالشت روی سرم فشار میارم
روزی که مادربزرگ مرد , نه , گریه نکردم
اون روز توی آشپزخونه قایم شده بودم و انگشت شصتمو می مکیدم
حتما دلم می خواسته گریه کنم ... ولی گریه نکردم
روزی که ...
....
خوابم برد
خواب دیدم
توی خواب , دور تا دورمو آدما گرفته بودن
صدای ضجه و گریه شون مثل سیلی میخورد توی گوشام
من , وسط ایستاده بودم و گوشامو محکم گرفته بودم
یه چیزی توی گلوم می سوخت
یه چیزی , شبیه یه تیکه سرب
بارون میومد
ولی من ,
اصلا خیس نشده بودم .
...
صبح شده بود
خسته و خواب آلوده توی آینه به چشمای ماتم نگاه کردم
خشک خشک بود
مثل یه زمین بایر
ترس سردی , سرتاسر تنمو گرفت
نکنه من ,
نکنه من هیچوقت نتونم گریه کنم
شاید من مریضم ...
-
دلم می خواد گریه کنم .
یکی دیگه هم اینو توی آینه روبروم گفت
توی لحن صدام , ضعف , بیشتر از خواستن , مشهود بود
....
از این ور اتاق , به اون ور اتاق
-
من باید گریه کنم , خدای من ... باید گریه کنم
یه چیزی شبیه وسواس , توی وجودم رخنه کرده بود
یه صدایی مدام توی گوشم می گفت :
-
تو هیچوقت نمی تونی گریه کنی .
احساس می کردم بغض بسته گنده ای سد راه گلوم شده و داره خفم می کنه
به اشک هایی که هزاران بار باید از چشمام ریخته می شدن وحالا حتما خشک شده بودن فکر می کردم
دلیل برای گریه کردن کم نداشتم
تنهایی و چاردیواری سرد دورتادورم ,
سکوت وحشتناک و تاریک نیمه شبهام وقتی که هراسان از خواب می پریدم ,
از دست دادن همه اونایی که دوستشون داشتم
و نداشتن کسی که دوستش داشته باشم ,
اینا , هر کدومش , دلیل گنده ای برای گریه کردن من بوده , ولی من ...
سرمو میون دستام فشار دادم
صدای فریادمو شنیدم :
- من باید گریه کنم لعنتی ....
....
روزها می گذشت
و من در حسرت شکفتن یک قطره اشک بر گوشه چشمم ,
مدام خاطرات تلخ خودمو مرور می کردم
شاید به نظر هر کسی مسخره میومد
ولی من , در حسرت اشک ریختن ,
می سوختم
بغض سختی , راه گلومو بسته بود
نه فیلم های غمناک و پرسوز و گداز
و نه رفتن به قبرستان ها و قاطی آدم های داغدار شدن
و نه سر کوبوندن به دیوار ,
هیچکدوم دوای درد گریه نکردن من , نشده بود
داشت کم کم باورم می شد که
من
هیچوقت , نمی تونم گریه کنم
باورش برام سخت بود و عذاب آور
اصلا , مگه میشه آدم نتونه گریه کنه ؟
چقدر بهش نیاز داشتم و چقدر برام ناممکن و دست نیافتنی شده بود
توی کتابا , وقتی دنبال راه حلی برای درمون دردم بودم
خوندم آدم اگه مدت زیادی گریه نکنه , دلش سخت و سنگ میشه
رافت و رحم و شفقت , از دلش بیرون میره
بی رحم و سنگدل میشه و ...
از خوندن این جمله ها دلم میریخت و وحشت برم میداشت
نکنه منم همینطوری شده بودم
نکنه ...
....
کورسوهای امیدم , خاموش شده بود
شبها تا صبح , پیشونیمو با ضرباهنگی یکنواخت , به دیوار می کوبیدم
دردش , درد داشت ولی اشک , نداشت
حالا دیگه بار غم هاو غصه هام بغض بسته مو اونقدر بزرگ کرده بود که دیگه نفس کشیدن هم برام سخت شده بود
توی کتابا خونده بودم لحظه های قبل از شکستن بغض , لحظه های سخت و دردناکیه
آدم دنبال یه جایی میگرده که بغضشو بشکنه و بارون اشکشو ببارونه
آدما دوست دارن توی تنهایی گریه کنن ,
خونده بودم , گریه کردن و اشک ریختن آدمو خیلی سبک میکنه ,
خزون آدمو بهاری میکنه
دلشو پاک میکنه و گرد و غبار روحشو شستشو میده
اینارو میدونستم و دلم بیشتر میسوخت
حس میکردم کثیفم
حس می کردم سنگینم
حالا دیگه مردن , برام بهتر بود از زندگی بدون گریه کردن
شاید اغراق آمیز بود ولی
تا کسی به دردش گرفتار نشه , نمی تونه بفهمه
و من , عمیقا به این درد گرفتار شده بودم .
..
نزدیکای غروب بود و آسمون ابری
چترو برداشتم و از خونه زدم بیرون
تکیده شده بودم و رنجور
مثل سرطانیهایی که از موعد مرگشون باخبر بودن
بی هدف توی خیابون پرسه می زدم که دونه های درشت بارون , صورتمو نوازش کرد
چترو باز کردم
به آسمون حسودیم میشد
اینهمه اشک , اینهمه بغض , چقدر راحت شکسته میشد و من
چقدر حقیرانه به زیر قطره های بارون , شکسته میشدم
بوی خوب خاک خیس خورده , بینیمو نوازش می کرد
دلم ضعف می رفت واسه هق هق زدن
یهو , تصویر خوابی که چند ماه پیش دیده بودم , جلوی چشمام زنده شد
همون خوابی که آدما , دوروبرم گریه می کردن
همون خوابی که بارون و میومد و من اصلا خیس نشده بودم
یه حس عجیبی سراسر وجودمو فرا گرفت
به چتر سیاه روی سرم نگاه کردم
بارون میومد و من , اصلا خیس نشده بودم
در یک لحظه چترو بستم
قطره های درشت و سرد بارون به نفس نفسم آورد
خیس شدم
و این خیس شدن , چقدر برام لذت بخش بود
احساس میکردم دارم تازه میشم
رو به آسمون , چشمامو باز کردم
دونه های بارون , نمی ذاشت چشامو خوب باز نگه دارم
داد زدم :
-
خداااا , خدااااای من , دلمو شکستی ... ها ؟
تو که تنهاییمو می خوای ... چرا اشک ریختنمو نخواستی ... هاااا ؟
آهای خدا ... چرا اینطوری حقیرم میکنی ؟ .... چرا آتیشم میزنی ؟
مگه من بنده تو نیستم ؟ هااااااااا ؟ جواب منو بده خب ....
نکنه فراموشم کردی .... ؟ منو ببین ... میبینی ؟ میبینی ؟
من فقط ازت خواستم بذاری توی تنهایی هام سرمو بذارم روی زانوم و گریه کنم ... می فهمی ... می خوام گریه کنم ...
چرا نمی خوای ؟ .... چرااااااا ؟
به خدا منم آدمم ... به خدا منم بنده تم ... به خدا منم دل دارم ...
گرمای ملایمی , رو گونه هامو پر کرده بود
صدای فریادم , با هق هقی که شنیدش برام عجیب بود , درآمیخته بود
قطره های بارون سرد بود و گونه های من , گرم
زانو زدم
باورش برام مشکل بود ,
هق هقم بند نمیومد و قطره های اشک , مثل رگبار بارون , از صورتم می چکید
- خدای من ... خدای من ....
بغضم , در لابه لای گفتگوم با خدا , ترکیده بود
بلند شدم
همه باید گریه کردن منو می دیدن
همه باید شکستن این طلسم لعنتی رو می دیدن
نمی دونم گریه می کردم , می خندیدم یا ...
دور و برمو نگاه کردم
زیر یک درخت سپیدار , یک دختر با چتر قرمزش ایستاده بود و از دور نگاهم می کرد
فقط همون یک نفر شاهد من بود برای اشک ریختنم
مثل دیوونه ها دویدم طرفش
- من دارم گریه می کنم ... مگه نه .. ببین ...
هراسون و با تعجب نگاهم می کرد
دستشو گرفتم و گذاشتم روی گونه ام
- آره ؟ گریه می کنم مگه نه ؟
سرشو تکون داد
چشای اونم پر از اشک شده بود
گفتم :
- تو نمی خوای گریه کنی ؟ ها ؟ نمی خوای ؟
یهو بغضش شکست
چترشو انداخت
دستاشو گرفت جلوی صورتش
با هق هق گفت علی " خدایا هنوزم نمیدونم اسممو از کجا میدونست"
صدای گریه ما , لابه لای صدای بارون گم شد
....
(( راستش وقتی بعدها به من گفتی که از دور صدای گفتگوی منو با خدا شنیدی , خیلی خجالت کشیدم , ولی بعدش که گفتی تو هم اون روز برای اولین بار گریه کردی و بغض بستتو با من شکستی , خجالتم ریخت , یادش بخیر ))

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

بارونی من

سلام
بچه داستان اين بارونيه منو شايد بعضي از دوستام بدونن
من راستش وقتي ۱۲ سالم بود پدرم يکيشو برام خريد من خودم اون موقع دوست نداشتم بپوشم
تقريبا ۳ ماهي پوشيدم بعدش يه جوري پارش کردم که ديگه نپوشم راستش نميخواستم بگم دوست ندارم
بپوشم چون پدرمم خودش يه دونه داشت خيليم خوشش ميومد بيشتر موقعها ميپوشيد
اين داستان ادامه داشت تا رسيدم به ۱۶ سالگي خودمم ديگه واقعا از باروني خوشم ميمود
پدرم برام گرفت منم ميپوشيدم تا اينکه گذشت
اول اينکه اميدوارم هيچوقت کسيو که تو زندگيتون دوست داريد از دست نديد
چون واقعا سخته تحملش
چند وقت پيش من پدرمو از دست دادم بدترينو تلخترين خاطره ي زندگيم بود
واقعا سخته بخدا کسيو که باهاش بزرگ شدي  ديگه نباشه
نتوني ببينيش
من شايد بعضي از دوستام بدونن بخدا قسم حاظرم تمام عمرو زندگيمو بگيرن ولي ...


منم از وقتي که تقريبا چند وقت پيش بود پدرم از پیشم رفت هميشه بارونيشو ميپوشم
به يادش ميپوشم و خواهم پوشيد
هر جايي که ميرم چه تابستون باشه چه زمستون هر جا برم ميپوشم
همين تابستون بود ميپوشيدم خيليها مسخرم ميکردن حتي تو وبلاگم ميان
بعضياشون ولي هنوز من به چشم دوست ميبينمشون
واسه همينه که من عاشق بارونيم
اصلا به نظره من يه شخصيت خيلي سنگيني به ادم ميده
بچه ديگه اگه بخوام داستان گيتارمم براتون بگم بايد  ۱ روز کامل بنويسم
ولي حتما يه وقتي اونم براتون ميگم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

نمیدونم

دلم گرفته تنهای تنهام

دیگه نمیدونم کی راست میگه کی دروغ

همیشه فکر میکنم اصلا خدا کیه؟

میگم اخه خدا تو مگه بخشنده نیسی مگه مهربون نیسی

پس چرا دوست داری اینقدر بنده هاد سختی بکشن؟

غصه بخورن؟

تنها بشن؟

نه واقعا چرا؟

میدونم

میدونم تو هم که داری اینو میخونی

دلت گرفته

غم داری

تنهایی

ولی اینو نمیدونم که چرا اصلا ......

بی خیال ولش کن

امشبم گذشت مثل همه ی شبای قبل

مبینی واقعا چجوری داریم دنباله شبا میدویم؟

نه اصلا فکر کردی چرا همینجور شبا میگذره؟

این ما هسیم که داریم دنبالشون میدویم

یکی یکی بهشون میرسیم ولی چه فایده

اخرش هیچی نصیبمون نمیشه

وای خدا خدا خدا

نمیدونی چقدر دلم گرفته

ای کاش بر میگشتم به دوران کودکیم

تو میدونی چرا من بزرگ شدم؟

نه هنوزم بچم!

راستی به نظره تو چرا اینقدر دروغ کم شده!!!؟؟؟

همه با هم صداقت دارن

همه به هم راست میگن

کسی به خاطر ظاهر کسیو دوست نداره

کسی به خاطر پول و مال کسیو دوست نداره

واقعا چرا؟؟؟

همه باهم رو راست حرف میزنن

تو میدونی چرا؟؟؟

من که دلم واسه یه دروغ کوچیک تنگ شده

اصلا از بس همه باهم راست میگن من خسته شدم

خدایا منو ببخش که .............

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد 

دوست دارم

 

یه چیزایی هست که باید الان بهت بگم .
خودتو به خواب نزن .
گرچه مدت زیادی میشه که وقتی می خوام با تو حرف بزنم با چشمای باز می خوابی .
اون روزای اول یادته ؟
اون روزایی که می گفتی دوستم داری و می گفتم دوستت دارم ؟
اون روزایی که وقتی نیگام می کردی داغ می شدم و وقتی نیگات می کردم داغ می شدی ؟
اون روزایی که می گفتی یه ساعت بدون من برای تو یه سال طول می کشه ؟
روزایی که در هر شرایطی فقط اون کاری رو می کردم که تو می خواستی ؟
روزایی که بوسیدن لبهام آرومت می کرد ؟
همون وقتایی رو می گم که پوست تنم برات تازگی داشت ...
شاید همه چیز یادت رفته ... حق داری .
چیز تازه ای برات ندارم ,
می دونم که وقتی کنار گوشت زمزمه می کنم " دوستت دارم " حالت به هم می خوره .
تو یه چیز تازه تر می خوای
از همون روز اولم به من گفتی هیجان رو دوست داری .
راستش مدتیه دارم فکر می کنم چطور می تونم برای تو تازه باشم , مثل اون اولا .
و مدتیه که فهمیدم هیچ راهی وجود نداره
می دونم تنم خیلی وقته جای تازه ای برات نداره
احساس یه هرجایی واپس زده رو دارم
تو از من اینو ساختی
یه آدم پلاستیکی , یه آدم پلاستیکی وارفته ...
راستش نمی خواستم بکشمت
هنوزم دوستت دارم , دست خودم نبود ,
وقتی اومدی خونه و حتی نیگام نکردی تا نتیجه سه ساعت زیر دست یه جراح پلاستیک بودنمو ببینی , از خودم بدم اومد
من گریه نمی کنم , خیلی وقته یادم رفته آدمایی که خیلی غصه دارن چطور احساسشونو بروز می دن
سعی کردم لبخند بزنم و بیام پیشت
بازم خواب بودی و سیر , سیر از یه تن داغ و تازه
چقدر وقتی خوابی معصوم و کوچولویی
دوست داشتم نازت کنم , ببوسمت و باز مال من بشی
می دونستم که تا دستم به تنت بخوره باز بدخلقی می کنی و از خونه می زنی بیرون
چاره ای نبود , ببین ... مگه تو نمی گفتی فقط من توی دل تو جا دارم؟
همیشه بهم می گفتی ... یادته ؟
من فقط یه ضربه کوچیک به خودم زدم ... به دلت ... به خودم
چقدر خوابت سنگین بود , دوستم داشتی که بیدار نشدی نه ؟
حالا بازم مال خودمی , ببین چقدر تنم داغه ؟
چرا مثل اون وقتا دستتو نمی کشی روی تنم , دوست داری من نازت کنم ؟
نازت می کنم ... من فرقی نکردم
فقط تو خیلی شیطون تر شدی
ببین رنگ قرمز چقدر به پوست سفیدت میاد ...
بوسم کن .. کاش بوسم می کردی ...
تو می خوای بخوابی هنوز ؟ منم خوابم گرفته ...
نترس .. همه قرصای اعصابمو خوردم .. همه شو با هم ... 
لازم نیست نگران باشی .. منم باهت می خوابم
ببین چه زود همه چی مثل قدیما قشنگ شد
دستاتو حلقه کن دور کمرم ... آها ...
سرم گیج می ره .. میشه سرمو بذارم رو شونت ؟
دوستت دارم ... کاش دوستم داشتی ...
دوستم داری نه ..
ببین تن منم قرمز شده ... رنگ خونت خیلی خوشگله ..
حتی خوشگل تر از رنگ لب من
می خوام بخوابم
بازم با چشای باز خوابیدی ؟
منم با چشم باز ... می ... خوا .... بم ..... .. ... . . . . . .
     

اینم واسه اونی نوشتم که یه وقتی دوستش داشتم

امیدوارم بخونی

ولی چه فایده بازم اگه یروزی بیایی پیشم مثل همون قبل اگه بهت بگم دوست دارم حالت بهم میخوره

ولی اینو بدون که دیگه

هیچوقت

هیچکس

هیچکجا

علی رو نمیبینه و .........................

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد